مهر و ماه
تو را هر لحظه به خاطر می آورم،بی هیچ بهانه!شاید دوست داشتن همین باشد...
بهاریه...

سلام...
سال نو مبارک.
دلم می خواست بهترین بهاریه ها رو براتون بنویسم.اما راستش دل و دماغش نیست....تا حال نو نشه سال نو نمیشه...
دعا کنید حال من هم نو بشه.نه اشتباه نکنید.نیومدم که از غصه ها و ناامیدی هام حرف بزنم.نیومدم که از نداشته ها و دلتنگی هام بگم.اتفاقا خدا رو به خاطر همه داشته هام شاکرم و دیگه کم کم داره باورم میشه که تا شقایق هست زندگی باید کرد.
ولی از خودم و ازپرونده خودم راضی نیستم.دلم می خواد حالم بهتر از این بشه.حال عبادتم.حال کار کردنم.حال عشق ورزیدنم.حال خوب زندگی کردنم.حال بندگی کردنم ...حال منتظر بودنم!....
خدایا کمک کن در این سال:
غرق بندگیت شوم...
غرق انتظار شوم...
غرق رحمت شوم...
کمک کن دلهای کوچک بنده هایت را نشکنم
با کلامم...با عملم...با نگاهم...با زندگیم.
کمک کن وجودم مایه آرامش دیگران باشد...
کمک کن تا هرچه دارم همه را وقف بندگی تو کنم
کمک کن تا شکر نعمتهایت را به جا آورم
مادرم را گرامی بدارم و بیش از پیش در خدمتش باشم...
همسرم را دوست بدارم و در کنارش باشم
فرزندی را که از فضل و کرم خودت به من داده ای سالم به مقصد برسانم و با خوب تربیت کردنش شکرت را به جا آورم...
کمک کن تا روزی حلالت را به زندگیم بکشانم.
کمک کن تا یادم نرود هرچه دارم از توست و من هیچم...هیچ...
اللهم انت ولی نعمتی....
ادامه مطلب
ماندنی ترین ترانه...
چرا رفتی و همه ی موسیقی های دنیا رو برام پرازخاطره کردی.هر موسیقی ای که گوش میدم صدای تو از پشتش میاد...من امسال از عید بدم میاد...آخه مگه بدون تو هم عید میشه......من چه جوری به اون خونه برم در حالی که نمی تونم بپرم بغل تو...در حالی که نمی تونم دستت رو به تبرک ببوسم.آخه اگه دست سبک تو امسال به من عیدی نده عید به چه دردم می خوره...
می دونی چند وقته دیگه نمی تونم موسیقی گوش بدم...هرکدوم از موسیقی های اصیل رو که گوش می کنم یاد چشمای تو می افتم که با شنیدنشون به گذشته های دور سفر می کرد و برق می زد و من با دیدن برق چشمات غرق شادی می شدم....
حتی نذاشتن امسال بیام خونه جدیدت رو ببینم...
امسال من به جای همه حرفها و شعرها به یاد تو ترانه آیریلیق رو زمزمه می کنم و با طنین صدای تو نفس می کشم
فیکریندن گئجه لر یاتا بیلمیرم
بو فیکری باشیمدان آتا بیلمیرم
نینه ایم کی سنه چاتا بیلمیرم
آیریلیق، آیریلیق، آمان آیریلیق
هر بیر دردن اولار یامان آیریلیق
اوزوندور هیجرینده قارا گئجه لر
بیلمیرم من گئدیم هارا گئجه لر
ووروبدور قلبیمه یارا گئجه لر
آیریلیق، آیریلیق، آمان آیریلیق
هر بیر دردن اولار یامان آیریلیق
23.پاسخ به برخی ابهامات و باقی داستان.
ای خدااااااااااااااااااااااااا!
آخه من چیکار کنم.امروز از صبح پرشین بلاگ خراب شده...
هرکی کامنت می ذاره من نمی بینم.حالا خوبه بعضی ها شمارمو دارن بهم میگن وگرنه من از کجا می فهمیدم خیل عظیم طرفدارانم نمی تونن باهام ارتباط برقرار کنن.
من دیگه خسته شدم از وبلاگ عوض کردن.من اینجا رو دوست دارم ولی کامنت دونی اش همیشه مشکل داره....
حالا من چیکار کنم کجا برممممممممم.خسته شدم از این خونه به اون خونه رفتن...
22.و اما ادامه ماجرا!!!
21.سومین سالگرد عشق! (ادامه ماجرای ازدواج در پست قبلی)
سلام بهونه قشنگ من برای زندگی...
نمی دونی چقدر هیجان دارم...داره سه سال می شه هااااااااا....باورت می شه؟سه سال از روزی که من و تو یه آشیونه برای عشقمون درست کردیم.سه سال از روزی که تو اومدی دنبالم و منو به آشیونه ی عشقت آوردی...آشیونه ای که حالا من بهش می گم بهشت!
شاید چند بار هم اینو بهت گفته باشم.و خیلی خوبه که هنوز هم به این اعتقاد دارم که من و تو توی بهشت هستیم.آره واقعا ما توبهشت زندگی می کنیم.شاید گاهی یادمون بره ولی این بهشت اونقدر زیباست که خیلی زود خودش رو به رخ ما می کشه. با دیدن کسانی که همین خونه ها براشون جهنمه می فهمم که خدا چقدر ما رو دوست داشته.
مرد زندگی من!
وقتی نگاهت می کنم که چقدر بزرگ و با شکوهی بیشتر و بیشتر عاشقت می شم.وقتی می بینم با دل و جون برای قشنگتر کردن آشیونه ای که برام ساختی تلاش می کنی بهت افتخار می کنم.دوست دارم تو دنیایی که تو برام ساختی زندگی کنم هیچ دنیای دیگری رو دوست ندارم.هیچ به چهره ات دقت کردی که چقدر مردونه شده؟من که خیلی وقتا زیر چشمی نگات می کنم و از دیدن مرد زندگیم قند توی دلم آب میشه.از اینکه بهت ایمان داشتم و دارم و خواهم داشت خوشحالم.خوشحالم که بهت اعتماد کردم و زندگیم رو سپردم دست خدا و دست توی دستای تو گذاشتم.می دونستم و حالا یقین دارم که این دستها منو جای بدی نمی بره...هر روز بیشتر و بیشتر یقین پیدا می کنم که خدا چقدر دوستم داشت وقتی تو رو سر راهم قرار داد و منو از غفلت بیدار کرد و منی رو که حق انتخابم رو به اون سپرده بودم به بهترین انتخاب دنیا رسوند.
آقای خونه ما!
وقتی بهم میگی داری مامان میشی خیلی ذوق می کنم.مادر شدن رو وقتی دوست دارم که پدر این معادله تو باشی!چقدر قشنگه که بعد از سه سال درخت زندگیمون داره شکوفه می ده...این شکوفه تبدیل می شه به میوه زندگی ما.من و تو مثل خورشید و درختیم یا مثل بارون و خاک...و می دونم حتی اگه این رویش ثمری نداشت بزرگترین ثمرش بهونه ای برای باهم بودن ما بود.
بهترین داماد دنیا!
چقدر زود گذشت این سه سال...مثل سه روز یا سه ساعت ...روزهای باتو بودن چقدر زود می گذرن...و روزهای قبل از اون قرن ها طول کشید تا به اون روزی رسید که اومدی دنبالم...به اون شبی که خودت برام لباس سفید خریدی...خودت برام گلهای تازه خریدی (چیزی که من عاشقشم)...شبی که خودت تنهای تنها اومدی دنبالم تا بهم ثابت کنی که حتی اگه همه ی دنیا به من پشت کنن تو خودت کنارمی و پناهم و مراقبم...بهم ثابت کردی که همیشه بعد از خدا فقط و فقط به خودت تکیه کنم و به هیچ چیز و کس دیگه ای دلخوش نباشم.
همخونه ی عزیزم!
توی این سه سال هرچی خوبی بوده از تو بوده و هرچی بدی از من.هرچی بخشش و بزرگواری بوده از تو بوده و هرچی بچگی و کوتاهی از من.تو نقشت رو به بهترین نحو ایفا کردی.و من همیشه این دغدغه رو داشتم که چطوری می تونم بهترین همسر دنیا باشم برات.در حالی که تو اینو با عمل بهم نشون می دادی.
هم سر مهربونم !
من از تو خیلی چیزا یاد گرفتم.شاید اونچه که در این چهار سال در هر روزش از تو یاد گرفتم در بیست و دوسال قبل از ازدواج با تو یاد نگرفته بودم و حتی اگر سالهای سال زندگی می کردم بازهم یاد نمی گرفتم.تو بهترین استاد من بودی...و چطور زندگی کردن رو به من آموختی.اینا رو بدون اغراق می گم.
بابایی مهربونم!
منو ببخش اگه گاهی کوتاهی کردم.اگه اونطور که لایقش بودی برات همسری نکردم.اگه باعث دلگیری ات شدم.اما اینو بدون که همیشه و همیشه به وجودت افتخار کردم و تمام سعی ام رو کردم و خواهم کرد که خانومی خوبی باشم برات...تو هم یادت نره یه وقت که بابایی من باشی...اگه تو بابایی من نباشی من دیگه هیچ بابایی ای ندارم!!
بهترین دوست دنیا!
وجودت مرام و رفاقت رو معنا می کنه.تویه دوست واقعی هستی دوستی که تو سختی ها پشت دوستشه و تو شادی ها کنارش...دوستی که همیشه منو به خوبی ها دعوت کرده و از بدی ها دور کرده.دوستی که وقتی کم آوردم کنارم بوده.و پا به پام برای حل مشکلاتم جنگیده.دوستی که روزای خوشی باهم داشتیم.دوستی که بهترین خاطرات زندگیم همه با حضور اون بوده.ما کلی راز دو نفره ،کلی خاطره مشترک و کلی حرفهای نگفته داریم.جاهای نرفته که باید فتحشون کنیم.و روزهای خوبی که در انتظارمون هستند!دوستی رو وقتایی ثابت کردی که از خودت به خاطر من میگذری وقتی پا روی خواسته دلت می ذاری و به خاطر من خیلی چیزها رو قبول می کنی.به خاطر من از مهمترین چیزها می گذری نه مثل نارفیقا که یارشون رو تنها میذارن. روزای سختی و غم همراهم بودی تا غم و غصه کمرم رو نشکنه.افسردگی و بی حوصلگی منو با بزرگواری تحمل می کردی تا من بتونم آروم بشم.می دونم از خیلی آرزوهات و خیلی چیزها تا حالا گذشتی تا منو داشته باشی.و خوشحالم که از همه ی زندگیم گذشتم و می گذرم تا تو رو داشته باشم.دوست خوبم.
این روزها برای من روزهای جشنه.یه جشن آسمونی به مناسبت با تو بودن.داره سه سال می شه که باهمیم.بیا این روز خاص رو جشن بگیریم و برای همیشه تو دفتر خاطرات زندگیمون موندگار بشه...
این روز رو هم به تو و هم به خودم تبریک می گم.
20.من اومدم!+بقیه ماجرای ازدواج
← صفحه بعد
نظرات ()







